سلام به همه دوستان.امیدوارم همگی خوب و خوش و سلامت باشید.
راستش اول کاری می خواستم از دوست بی نهایت عزیزم سمانه.ب گل، به خاطر تمام زحمتایی که تو این مدت بهش دادم تشکر کنم.خدایی این یکی از اون معدود دوستاییه که تو دوستی هیچی کم نمی ذاره و همیشه منو شرمنده لطف و مهربونیای بی دریغش میکنه.
سمانه جون بازم ممنون.انشاا... بتونم گوشه ای از مهر و محبتتو جبران کنم.
دو هفته پیش روز چهارشنبه یه سمانه.ز که الهی من قربونش برم عروس خوشکلم بهم اس ام اس داد و گفت ماموریت چند روزاز مشهد اومده تهران.![]()
منم جواب دادم که هر طوری هس من باید تو رو ببینم.اونم جواب داد اگه بتونی پنجشنبه بیای شرکت ببینمت بهتره.
منم کارامو کردمو ساعت 10 صبح پنجشنبه مرخصی گرفتم و رفتم پیشش.الهی من قربون اون روی ماهش بشم.منی که می خواستم تا قبل از 12 برگردم اداره بیخیال اداره شدم و تا 1:30 موندم پیشش.کلی با هم گفتیم و خندیدیم.باورتون نمیشه این دوستم از اون دخترایی بود که زندگیش کلی پر ماجرا بود.کلی آدمای جور وا جور خاطر خواهش شده بودن و هیچکدومش باب میل سمانه یا خانوادش نبودن و خلاصه هر کدوم هی به هم می خورد تا این آخری که هم کلاسی دانشگاهش آقای "ش" بود و الانم داره فوق MBA دانشگاه سراسری می خونه وخیلی خیلی پسر خوب و با وجودیه.
من سمانه رو اینقدر دوسش دارم که نگو.
داشتم دیروز برا مامانم می گفتم که کل بچه های خوابگاه ما همیشه به سمانه میگفتن تو رو خدا بیا خوابگاه و خدایی اونم تو معرفت کم نمی ذاشت و زیاد بهمون سر میزد.
هر وقت که مسئول خوابگاهمون در و باز میکرد تا یکی از بچه ها می فهمید که سمانه اومده جیغ میزد تو راهرو اینطوری همه می فهمیدیم که اونه و بعدشم تو راه پله صدای داد و بیداد و سر و صدا که سمانه باید بیاد تو واحد ما و بقیه می گفتن نه باید بیاد تو واحد ما و... اینطوری بود که اونم سر در گم می موند و میگفت من یکی یکی پیش همتون میام.با بچه های واحد ما و مخصوصا با من و هدی هم خیلی بیشتر از بقیه عیاق بود و میومد کلی باهاش میگفتیم و میخندیدیم و خلاصه کلی صفا می کردیم.
اون روز که از پیش سمانه اومدم تا چن روز تو ذهنم ماجرای زندگیشو مرور می کردم.سرنوشت عجب بازی عجیبی داره.امیدوارم این دوست گلم خوشبخت بشه.
این مدت کارم خیلی زیاد شده یعنی دیگه کلا کم نمیشه.3 تا سیستم دستمه و هر کدوم دنیایی کار.
چقدر دوس دارم برام یه مسافرت جور بشه چن روز برم یه جایی و یه کمی از این مشغله ها به دور باشم.
امروزم خونه زهرا اینا هیئته و منو خونوادمم دعوت کرده ولی احتمالا قسمت نشه برم.
باورم نمی شه من تو این چن ساله همیشه هر طوری بوده نمایشگاه کتاب رو می رفتم ولی امسال حتی قسمت نشد یه کوچولو وقتمو بذارم براش.
دیشب بابام یه خبری داد که بعد از این همه سال کاملا شوکه شدم و اصلا باورم نمیشد.همینطوری که داشت حرف می زد بغض کرده بود و اشک تو چشماش جمع شده بود.ازمون سوال کرد حدس می زنین جزء شهدایی که اینبار تششیع جنازشون بود کی بود؟
ما هم که نمیدونستیم گفتیم نمی دونیم و هیچی به ذهنمون نمیرسید.یهو گفت:
پسر مرحوم ... و ما اصلا باورمون نمیشد پسری که از سال 61 گفتن مفقودالاثره و هیشکی هیچ خبری ازش نداره حالا بعد از گذشت 28 سال جنازشو آورده باشن.
پسری که مادرش از غم دوریش بعد از مفقودالاثر شدنش دوام نیاورد و پدرش هم از غم 2 عزیز و بلافاصله بعد از خانومش فوت شد.وای حالا بعد از این همه سال .خیلی سخته.اون مادر آرزو داشت حداقل یه تیکه از استخوان بچششو بیارن تا به قول خودش آروم بگیره و تا زنده بود هیچ وقت نیاوردن.
چه کشید اون مادر چه کشید اون پدر.چه کشیدن خواهرا و برادرای گلش.چه به سر این خانواده اومد.یکی از پسرا که سالها اسیر بود و کلی شکنجه شده بود والان اگه ببینینش حداقل 10 سال پیر تر از سنش به نظر میرسه و یه خواهرشونم همسر یه جانباز شد.
حالا این خانواده یک بار دیگه داغ همیشه تازه شان براشون تازه تر میشه.
خوش به سعادتت ای شهید راه خدا.خوش به سعادت پدر و مادرت به خاطر داشتن همچنین پسر شهید کم سنی.من و پدر هیچ وقت ندیده بودیمش ولی مامانم اینا خیلی ازش تعریف می کردین و در کل کل خانوادشونم بی نهایت بی نهایت انسانهای خوب و مومن واقعی هستن.
من واقعا همیشه بهشون قبطه می خورم.اینها بنده های خاص خدا هستن.
دیشب کلی گریه کردم.گریه هام بند نمیمود.الانم دلم خونه .مادرش لحظه مرگش اسم همین پسرشو صدا می کنه و می گه پسرم اومده عزیزم اومده و همون جان به جان آفرین تسلیم می کنه.معلومه در لحظات مرگ مادرش روح ائون شهید همیشه زنده کنار مادرش بوده و مادرش با خوشحالی فوت می کنه.
خوش به سعادتت ای شهید مخلص خدا.
سلام به همگی.احوالتون تو این سال جدید.من که خدایی دارم کلی از این ایام لذت می برم.راستش ماه اردیبهشت رو خیلی خیلی دوس دارم.هر چند که یه خاطره که نمیدونم تلخه یا شیرین ولی اون موقعی که تجربش می کردم تلخ بود رو از این ماه دارم ولی واقعا بهار و علی الخصوص اردیبهشت برام نوید بخش حیات و زندگی و زیباییه. و از اونجایی هم که سال گذشته پایان سال خیلی زود هوا بهاری شد الان یه جورایی هم فروردینه هم اردیبهشت.هوا عالیه (البته یه کوچولو گرمه و من از گرما خوشم نمیاد). ولی در کل یه جوریه.جالبه شبها هم صدای بلند گنجشک ها به گوش میخوره.خدایا ممنون به خاطر نعمت های مختلفت و از جمله بهار.
آره خلاصه یه جورایی تو این شرایط صفا میکنم.![]()
حجم کارامم از اول سال باز هم بیشتر شده آخه امسال سال همت وکار مضاعفه.به طوری که پریشب از شدت مچ درد و کمر درد نزدیک بود گریه کنم و خدا میدونه که چه حالی داشتم.![]()
باید بیشتر مراقب خودمون باشیم چون کار کردن مداوم و بی وقفه با کامپیوتر همچنین پیامدایی رو داره دیگه.![]()
اینو براتون بگم ما امسال می بایست توی روزهای تعطیل عید هم میومدیم سر کار.و من از 3 فروردین در این مکان حضور به عمل رسوندم.روز 3 ام که اومدم مرجان و سمیه و خ م هم بودن(از آشناها) و همینطور خ ل ،خیلی خوش گذشت جای اونایی که نیومدن و به ما می خوردن خیلی خالی بود مخصوصا خانم م هم اتاقی خوبم نه اون بده.![]()
صبحونه ها دور هم ناهارا دور هم میوه ها دور هم!!!!!! با صدای بلند و بدون وجود هیچ مشکلی حرف میزدیم.البته نه حرف خاصی ها فکر بد در این زمینه ممنوع.![]()
فقط روز 4 ام سمیه یه جا یه سوتی داد و به من داشت تهمت یه یه چیزی میزد
که خیلی با صدای بلند گفت و از اونجایی که 2 تا آقا هم تو طبقمون بودن قطعا شنیدن شک ندارم البته بعدشم اومدم مثلا حرفای اون خانومو درست کردم که طبیعی جلوه کنه ولی خدا عالمه که نتیجه داد یا نه.![]()
واااااااااای از دست سمیه.یه بارم من یه حرکتی که موجب آزار روحیش میشد رو انجام دادم که اومد دنبالمو منم تو راهرو جیغ زدم.یکی از آقایون اومد بیرون ببینه چی شده که بازم فهمید دسته گل سمیه بوده.منم مظلـــــــــــوم.![]()
خلاصه که خیلی خوب بود یه جورایی شبیه سیزده به در بود فقط کاش یه توپم میوردیم بازی میکردیم.![]()
البته خیلی هم فکر نکنید بی کار بودیما.نه کار هم پیش میومد ولی از اونجایی که خیلی خلوت بود خوب بود.
سیزده به در واقعی هم خوب بود خوش گذشت.هر چند امسال به دلیل سر کار اومدن برنامه ای برای سفر جور نشد ولی خوب در کل بد نبود.یه طورایی متنوع بود.![]()
سلام بر تک تک دوستان عزیز.
حالتون خوبه؟
منم خوبم.![]()
راستش من یه ویژگی دارم که دوستانی که باهام بیشتر در ارتباطن میدونن.اونم اینه که اکثر مواقع گوشی موبایلم یا توی کشوی کارمه یا روی میزمه و خودم پشت میز نیستم یا خاموشه.
خوب هر کی یه جوره منم اینجوریم دیگه.![]()
و یکی از اون روزایی که گوشیم تو کشو بود و من صدای اونو نشنیده بودم تو هفته گذشته بود که زهرا زنگ زده بود و اس ام اس داده بود و گفته بود کجایی تو؟!
منم که بعد از مدتی تازه به سراغ گوشیم رفتم فهمیدم بله احتمالا می خواسته بیاد اینجا و من نشنیده بودم صدای موبایلمو.
خدا خدا می کردم کار از کار نگذشته باشه و سریع باهاش تماس گرفتم.(به سر دسته اراذل و اوباش)![]()
بعد از حال و احوال و شنیدن فحش های همیشگی گف هستی بیام و منم کلی خوشحال شدم و اونم زود خودشو رسوند و اومد اینجا.
اول از همه هم با هم اتاقی عتیق دست داد
و خوش و بش کرد و مریم هم که اون موقع پیش من بود بهش معرفی کردم و ....
نشستیم با هم اختلاط کردیم تا اونجایی که فکر آزار دختر مردم به ذهنمون رسید، یکی از دوستای دوران دانشگاه که از سال 83 دیگه ازش هیچ خبری نداشتیم. من تازه چند وقت پیش شمارشو از طریق سحر گیر آورده بودم ولی تماسی باهاش نگرفته بودم.و الان بهترین موقع بود البته از اونجایی که هر جفتمون رو میشناخت مجبور بودیم این کار رو با اس ام اس انجام بدیم.![]()
اولین اس ام اس متنش این بود:"سلام مهندس چطوری؟ برو بچ چطورن؟ از زینب چه خبر؟"
اونم جواب داد:"u?"
زدم براش:"یه جیگر. تو دانشگاه عاشقت بودم گذاشتی رفتی.بی تو من چه کنم.کبوتری دلشکسته ام. "![]()
اونم زد:"نه که من عاشق دل شکسته زیاد داشتم الان یادم نمیاد شما کدومشی؟میشه لطفا اسمت رو بگی؟"![]()
نه بچمون خیلی مودبانه رفتار کرد و از طرفی ما هم خیلی وقت کم داشتیم که اونم براتون میگم چرا برا همین خواستیم قال قضیرو بکنیم و تو اس ام اس بعدی براش فرستادم:"اول اسم خودم'س' و اول اسم کناریم 'ز'.حالا تو بگو".
اونم که ما از بس تابلوییم شناخت و زد شناخته خلاصه آزارمون مدت کمی بیشتر به طول نیانجامید.![]()
حالا چراعجله داشتیم؟:اون روز زهرا دلش واسه رییس تنگ شده بود گف من هر جور شده باید ببینمش.(البته اینقدر هم دلتنگ نشده بود من خودم پیاز داغشو زیاد کردم.)![]()
منم رفتم سر و گوشی آب دادم و دیدم که هست ولی چیزی نگفتم که غافلگیر بشه.![]()
بعدش با زهرا رفتیم شیرینی فروشی و یه جعبه شیرینی گرفتیم رفتیم پیشش.
جاتون خالی خوش گذشت.می خواست شیرینی رو بین بچه ها پخش کنه من گفتم نمی خواد ما خودمون هستیم و ...![]()
البته شوخی بودا.پخش کرد ولی فک کنم به اتاق مریم اینا نرسید.![]()
رییس هم طبق معمول شروع کرد به نصیحت ما دخترا که چی کار بکنین ، چی کار نکنین و در مجموع کلی بحث.ما شاءا... هم که ایدئولوژی هیچ کدوممون با اون یکی سازگاری نداشت ولی بحث های خوبی بود و در کل حرفهای رییس مفید بود.
از بس رئیس حرف زد که من خوابم گرفته بود چند دفعه هم خمیازه های عمیق کشیدم.تو این هیری ویری مریم اس ام اس داد که مخت تلیت نشد از وراجیهای رئیس ؟
منم گفتم نه آخه من خوابم.فقط نیاز دارم یه بالش بذارم و بگیرم بخوابم.به مریم گفتم تو پاشو بیا و اونم طبق معمول بهم فحش داد و گفت:
"بیام ور دلت که چی ؟منم خواب کنی؟"
در کل خوش گذشت.زهرا هم رفت.
عید داره میاد.آخ جون بوی عید.![]()
سلام.
تو این مدت روزهای عجیب و غریبی رو پشت سر گذاشتم.که هر روزش برام درس بود.
مرجان هم کمی از موضوع با خبره.
خوب بود در کل.گاهی اوقات خوبیشو کمتر حس میکردم ولی به محض عمیق تر فکر کردن به موضوع میدیدم نه واقعا خوب بوده و من درک نمی کردم.
یه اتفاقایی افتاد که از قبل هم برام بهتر شد.
خدایا شکرت.
واقعا ازت ممنونم خدا جون که همیشه در کنارمی و ازت میخوام که همیشه هم در کنارم بمونی.![]()
![]()
![]()
روز سه شنبه در کمال ناباوری سمانه.ز بهم خبر داد که هفته دیگه (یعنی این هفته) مراسم عقدشه و برای 12 فروردین من و هدی و شیدا رو دعوت کرد.ازش پرسیدم اون شاهزاده سوار بر اسب سفید و خوشبخت کیه و بهم گفت "ش".وایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی خدای من اصلا باورم نمیشد.خدا رو شکر آخی یاد اون هم مدت عاشقی اون پسر افتادم و گفتم خدایا عظمتتو شکر. "ش" خیلی سمانه رو دوست داشت و به هر دری هم زد تا بتونه سمانه و خونواده سمانه رو راضی کنه.مخصوصا بابای سمانه که راضی نمیشد.![]()
خدا رو شکر خیلی خیلی خوشحال شدم و دوس داشتم همون جا پیش سمانه بودم تا جیغ میزدم و می پریدم بغلش.![]()
![]()
بعدم بهم گف اول به تو گفتم که زودتر بری بلیطتو بگیری نگی بلیط گیرم نیومد.وای من داشتم از ذوق قش میکردم پیش خودم گفتم آخ جون عروسی سمانه ، رفتن مشهد ، دیدن هدی و ....
به هدی زنگ زدم که باهاش هماهنگ کنم برای رفتن که یهو یادم اومد خوب آخه ما بخوایم بریم اونم تو عید کجا بریم.اون جایی که من میتونستم جور کنم به این ضرب العجلی و تو عید نمیتونستم جورش کنم.
از طرفی فردای عروسی سیزده به در بود و ما که نمیتونستیم سیزدمونو تو شهر غریب و دور از خونواده در کنیم.کجا بریم! چی کار کنیم! و...دیگه کم کم منصرف شدم.
دیروز هدی خودش بهم زنگ زد و اونم گف که به سمانه گفته خیلی بد موقعیه و ما نمیتونیم بیایم.اونا می خوان تو هفته دوم عید برن مسافرت و نمیتونست اونم بره.
با وجود اینکه خیلی دوس دارم سمانه جون و تو لباس عروس ببینم ظاهرا قسمت نیست و برای همین دیروز بهش خبر دادم که احتمالا نمی یام.![]()
دوست خوب و نازم انشاا... که خوشبخت بشی عزیز دلم.خیلی دوستت دارم.میدونی که یکی از بهونه های همیشگی من واسه اومدن به مشهد تویی.![]()
![]()
روز جمعه هم حمیده(یکی از بچه های خوابگاه) بهم اس ام اس داد و گفت که خیلی دلش برام تنگ شده و خیلی دوس داره منو ببینه و ازم آدرس خواست تا بیاد دیدنم.
منم خیلی خوشحال شدم فقط تعجب کردم و پرسیدم که مگه تو تهرانی؟![]()
گفت نه ولی 18 اسفند میام و خیلی دوس دارم ببینمت.منم بهش آدرس و دادم و حالا منتظر دیدارشم.
از حال چن تا از بچه هایی که باهاش دوس بودن و هم شهریش بودن سوال کردم و گفت که خوبن و...
یه تصمیمایی هم واسه اسفند گرفتم.![]()
دیدن زهرا ، دیدن سمانه .ب ، خرید به مناسب تولد عزیزانم ، رفتن به خرید با سمیه ، خوندن یه سری کتابایی که دوسشون دارم مثل نون و القلم جلال آل احمد و کشکول شیخ بهایی که تازه خریدمشون.درست کردن یه سایت برای یکی که قولش و دادم و دیگه از هر کاری واجبتره و ....![]()
مرسی از اینکه وقتتون رو در اختیار من گذاشتین.امیدوارم روزهای خوبی رو پشت سر بذارین.راستی یادتون نره واسه منم دعا کنین.![]()
سلام به به دوستای گل و گلاب .حالتون خوبه؟
رو به راهین؟خوش و خرمین؟
خوب خدا رو شکر.
چه خبرا؟
منم خوبم.پنجشنبه مرجان اومد اینجا (محل کارم).تازه یه کادوی خیلی خوشکل هم برام گرفت.
خیلی بهم میاد.دستت درد نکنه مرجان جونم.
با مرجان کلی صحبت کردیم کلی حرف زدیم از خیلی چیزا.
آخی با این که سرما خورده بودم و حالم خوب نبود خیلی خوش گذشت.
پنجشنبه ظهر هم رفتم خونه مامان بزرگم (مامان مامانم) همه فامیلای مادری نزدیک اونجا جمع بودن.جاتون خالی اونم خیلی خوش گذشت.
خلاصه این چند روز خوب واسه خودم مهمون بازی داشتم.
جمعه شب تو ماشین بابام بودم که رفته بودیم مامان بزرگم(مامان بابامو) برسونیم خونش.
خدایا از ماشین که پیاده شد بابام سریع رفت پایین و دستشو گرفت و کلید انداخت و در خونشو باز کرد.من داشتم آهنگ مهستی گوش می کردم و نگاهم به چهره پیر و ناتوان مادر بزرگم بود تا اینکه در باز شد و رفتن تو.
خدا جونم الهی قربونت برم من دوست ندارم پیر بشم.دوس ندارم ناتوان شم.
خدا جون اگه دوستم داری هر وقت احساس کردی دارم پیر میشم خودت منو ببر.البته هر چی خواست خودته.من راضیم به رضای تو.![]()
خدا شکرت بازم شکرت.![]()
آخی دیروز میلاد با سعادت آقای بزرگوارم امام موسی کاظم علیه اسلام بود.حیف که من خونه بودم چون مریض بودم.
دلم میخواست شیرینی میگرفتم پخش می کردم آخه ما جدمون بر می گرده به امام موسی کاظم (پدر بزرگوار امام رضا علیه السلام).من یه عهدی هم از تاریخ ولادت امام موسی کاظم با خودم بستم.![]()
![]()
پریشب هم طبق معمول بعضی جمعه شب ها پای صحبت زینب زمانی نشستم.وای که چقدر من دوسش دارم.
چقدر این دختر خوب و خانومه. خیلی دوستش دارم.
مواظب خودتون باشید. ایام بهتون خوش بگذره.
همتونو دوس دارم و از همتون التماس دعا دارم.
خوش باشید در پناه حق.
من که اینقدر کم میام به وبلاگم سر بزنم که نگو و نپرس.البته خوب تابلوإ.خودتون میدونید.
اون هفته روز سه شنبه من و سمیه از اداره مرخصی ساعتی گرفتیم رفتیم خونه ژانت.
آها حالا ژانت کیه!
بله می دونم که نمیشناسینش.
من و سمیه مدتیه صبحها قبل از این که بیایم اداره کارت بزنیم میریم پارک ورزش.
اونجا هم با خیلی خانوما آشنا شدیم که یکیشون ارمنی هستش .خیلی خانم خوبیه.ما هم ازش خوشمون میاد و برای همین به بهانه کریسمس و عید دیدنی هفته پیش قرار گذاشتیم بریم خونشون.
وای نمیدونین چقدر مهربون و مهمون نوازه.
انگار نه انگار که ما اونقد همدیگرو نمیشناسیم.
از در که وارد شدیم روبرومون پر از تزئینات کریسمسی بود.درخت تزئین شده.جوراب بابانوئل کلی گوی ، چراغ ، عروسکای بابانوئل و یه میز نهار خوری تزئین شده با عروسکای بابانوئل و گل و میوه و کیک و خلاصه ما برق از چشمامون زده بیرون اینقد که چیزای خوشکل دیدیم.معلومه خیلی با سلیقه بودن.کلی گفتیم و خندیدیم و همش به ساعت نگاه میکردیم و نگران بودیم که زودتر برگردیم که کلی کار داشتیم.
کلی هم همگی با هم عکس گرفتیم.
کنار درخت کریسمس کنار گل ها دور میز کنار عروسک های بابانوئل و...
با زور کلی هم میوه و کیک و چای و قهوه خوردیم.
خلاصه که جای همتون خالی.
من همیشه تعریف ارمنی ها رو زیاد شنیده بودم ولی خودم دوست ارمنی نداشتم.حالا میفهمم تعریفایی که همه میکنن بی ربط نیس.
آدمای بی شیله پیله و مهربونین و میشه روشون حساب کرد.
کامنت برای ماهان عزیز.شرمنده غرضی در کار نبوده.
کامنت برای مریم جون : بابت زحمتی که بهت دادم ازت ممنونم.
اون کار دیروزهم انجام شد مرسی از کمکت.
راستش تو این یکساله کمی عوض شدم یکی از دلایل بزرگشم اتاق کارمه.با کسی هم اتاقیم که میشه گفت همه از دستش فرارین.اخلاق خاصی داره و خوب من تو این مدت زمان های زیادی شده بود که اذیت میشدم.نه من بلکه هر کس دیگه ای هم همینطور.
نمیدونم با آدم موذی و آب زیر کاه و زیرآب زن و آدم خراب کن تا حالا طرف بودین یا نه؟حالا تصورشو بکننین از سال گذشته همین موقع ها تا الان من تو چنین موقعیتی به سر میبردم و الانم به سر میبرم.
من در کل آدم آرومی هستم ولی ببینین چه کار با من کرده که الان طاقتم کم شده.
هر چند سعی کردم خودمو با شرایط وفق بدم و اجازه ندم کاری بکنه که به ضررم باشه و تا حد امکان سعی کردم ازش زهر چشم هم بگیرم که نتونه ازم سوء استفاده کنه.
سلام
طبق معمول همیشه بازم مدتیه که تصمیم گرفته بودم مطلب جدیدمو بنویسمو آپدیت کنم.ولی هر بار یه کاری پیش میومد.
راستش پریشب یه اتفاقی افتاد که حالم خیلی بد بود.تا خود صبح حال بدی داشتم شب هم چند بار از خواب بیدار شدم.
وای خدای مهربون من الانم که یادم میاد بزرگی و عظمتتو اشک تو چشام جمع شد.
اون روز صبح واقعا پریشون بودم.تو سرویس هم یه ذره آروم گریه کردم.
اومدم سرکارم حالم بد بود صبحونه هم نتونسم بخورم.حتی نمیتونستم مثل همیشه راه برم.خدا جونم خودت شاهدی حال منو.
خیلی فکرم مشغول بود.صبحشم به هدی اس ام اس زدمو سر بسته یه چیزایی بهش گفتمو اون فرشته مهربون و دوست داشتنی هم مثل همیشه بهم قول داد که برام دعا میکنه.
خدا جونم یادته چه جوری از ته قلبم صدات کردم.یادته همش اشک تو چشمام جمع میشد و به عظمت تو فکر می کردم.
خدا جون خدا جون خدا جون
یاد امام رضا افتادم که همیشه هر وقت می خواستم درددل کنم با آقا صحبت میکردم و همیشه خود آقا همه چیو برام درست میکرد.
آخ خدا...
چه ساعت هایی به من گذشت چه قدر با خودم فکر کردم.چه قدر با خودم یه تصمیمایی گرفتم که بهشون عمل کنم
خدا جونم ازت ممنونم
خدا جونم بابت این معجزه بی نهایت بزرگت ازت منونم
خدا جونم به خدا من طاقت همچین غصه ای رو ندارم.خودتم میدونی
خدای مهربونم شکرت.خدایا عظمت و بزرگیتو شکر.
خدا جونم عنایتتو شکر.
هیچ وقت هیچ وقت تنهام نذار
سلام به همه.بعد از مدت زیادی گفتم تا زمان کوتاهی به دست آوردم بهتره بذارم برای آپدیت کردن وبلاگ محترم.
خوب چه خبرا؟
داشتم اون روز به مریم میگفتم که خوب شد تو هم وبلاگ زدی با هم این طوری در ارتباط باشم و گرنه دیگه فرصت دیدار حضوری نصیبمون نمیشه.
خلاصه که یه ذره کار و بار زیاده و گرفتار این کاراییم.
توی اواسط مهر یه سفر یه روزه با مرجان و خونوادش به شمال(نمک آبرود ) داشتیم.وای جاتون خالی خیلی عالی بود.خیلی خوش کذشت.ازش ممنونم به خاطر این سفر خاطره انگیزی که تدارک دیده بود.
هفته گذشته جمعه هم از طرف یه گروهی با حضور جمعی از دوستان از قبیل سمیه و مرجان رفتیم فشم.وای اونم خیلی عالی بود خیلی خوش گذشت حدود 50 ،60 تا پسر دختر بودیم که الحق و والانصاف همشون خیلی با انرژی بودن و در کل خیلی خوش گذشت فقط خیلی سرد بود.که پسرا بعد از نهار هیزم جمع کردن و آتیش روشن کردن و چایی و نسکافه دادن یه خورده گرم شدیم.بعدشم جاتون خالی سیب زمینی آتیشی درست کردن که خیلی خیلی چسبید.
خوب شد مرجان باهام اومد.مرجان خیلی با حاله.همش می گفت و من می خندیدم.
یه چیز خنده دارشو بذارین براتون تعریف کنم.
یه جا من و مرجان هوا که سرد شده بود چون جایی که بچه ها زیر انداز انداخته بودن برای نشستن سرد شده بود رفتیم یه خورده تپه نوردی کردیم و تو یه جایی که آفتاب بهمون میخورد نشستیم.اولش یه کمی حرف زدیم و بعدشم از گوشیش آهنگ ابی گذاشت و خلاصه تو حس رفته بودیم که چشمتون روز بد نبینه.دیدم پایین تپه هایی که نشسته بودیم دو تا پسر وایسادن ودارن ما رو نگاه میکنن تا چشمم به یکیشون افتاد دیدم داره بال بال میزنه و میگه بیاین پایین.منم با دستم روی صورتمو پوشوندمو چند درجه ای صورتمو چرخوندم.
دیدم نه ول کن نیس.صداشو برده بالا و داره حرف میزنه.منم که ترجیح میدادم جوابشو ندم به مرجان گفتم مرجان پاشو از اینجا بلند شیم.مرجان هم با صدای بلند بهش گفت عملـــــــــــــــــــــــــــه.اونا هم به دست و پا افتاده بودن که ما نریم.من با شنیدن کلمه عمله از زبون مرجان خندم گرفت و در حالی که داشتیم رد میشدیم میخندیدم.مرجان هم برای اینکه اونا بهتر بشنون دوبار دیگه هم هر بار با صدای بلند تر گفت عملــــــــــــــــــــه عملـــــــــــــــــــــــــــه.
درسته خلوتمونو بهم زدن.نذاشتن آهنگمونو گوش کنیم ولی بابت این قضیه کلی خندیدیم.همین الانم که داشتم مینوشتم یاد عمله گفتن مرجان افتادم و خندیدم.
اینم از فشم که واقعا جای بقیه دوستان خالی بود.این هفته جمعه هم یه گروه دیگه می خوان برن دربند که علیرغم اینکه خیلی دلم می خواد باهاشون برم ولی نمیرم چون کار دارم.
راستش یه موضوعی طی 2 ،3 روز گذشته خیلی فکرمو مشغول کرده بود که واقعا برای پیدا کردن بهترین ره حل براش عاجز مونده بودم.باید یه طوری به یکی یه حرفایی میزدم که خیلی سخت بود .مونده بودم چی کار کنم.
پریشب و دیروز صبح زود از خود خدا کمک خواستم که بهترین نحو ممکن مسئله حل بشه.
وای خدای من.
من تو کار خدا موندم.من از ته قلب کمک خواستم .شاید باورتون نشه معجزه شد و اون مسئله به بهترین نحو ممکن رقم خورد.خدایا شکرت.همیشه تو سخت ترین شرایط کمکم کردی.خدایا از این معجزه ات واقعا ممنون و سپاسگزارم.حتی باورتون نمیشه من نذری هم برای این مسئله نکردم.نه اینکه نخوام نه.اصلا به ذهنم نرسید.
فقط از خدا کمک خواستم.
خدای مهربونم بابت معجزه های گوناگونی که تو لحظه لحظه های زندگیم داره رخ میده ازت بی نهایت بینهایت سپاسگزارم.
هیچ وقت منو به حال خودم رها نکن.
سلام.احوال دوستای گل؟
یه چیز می خوام بگم اونم اینه که یکی از دوستای استان خراسانیم یه موقعیت ازدواج براش اومده که پسره تهرانیه.
حالا به من گفته برم راجع به پسره تحقیق تصورشو بکنین مثلا پسره یه دکتری می ره من برم بپرسم پرونده پزشکیش مشکل داره یا نه.که من یه صحبتی کردم با اونجا اونا بهم گفتن پرونده پزشکی هر کس محرمانس و به هیچ کس نمیدن.
که البته حق هم دارن.اصلا اگه غیر از این باشه جای سوال برای آدم پیش میاد و به اون خانم که گفتم بهم گفت اصرار میکردی و...
یه چیز دیگه هم گفته گفته طرف ۸ -۹ سال پیش تو فلان مدرسه درس می خونده حالا به پدر یا برادرت بگو برن تو اون مدرسه و پرونده انضباطی و پزشکیشو بگن در بیارن که مشکلی داشته یا نه!![]()
خدایی این مورد آخرو دیگه نمی دونم چی کار کنم.الان در حال حاضر سر بابام اینا خیلی شلوغه و هر چی به اون خانم میگم میگه حالا عیب نداره ظرف یکی دو روز دیگه برن.دیگه نمیدونم چه جوری بهش بگم که بفهمه آخه این چه کاریه.اگه خیلی برات مهمه خوب خودت پا میشدی میومدی تهران تحقیق میکردی.![]()
بعدش اوووووووه میخوان پرونده دوران دبیرستان یه پسر ۲۷ - ۲۸ سالرو بررسی کنن.بابا تا الان کلی طرف عوض شده .کلی اتفاقا براش افتاده.مردم به چه چیزایی اکتفا میکنن.بنظر من که به این جور تحقیق کردن نمیگن تحقیق اصولی.![]()
در آخر هم یه مورد دیگه دیروز در حالی که اصلا انتظارشو نداشتم یه اتفاق خوب برام افتاد.
گاهی اوقات پیش میومد تو دلم میگفتم آیا اگه واقعا آدم یه قدم خیر برای کسی بر داره خدا چندین برابرشو بهش میده؟البته این فکرو میکردم ولی اصلا اینطور نبود که بگم توقعی داشته باشم که اگه کار کوچکی که به راحتی از دستم بر میاد رو انجام بدم پس خدا هم باید جبران کنه و در شرایطی که حتی باورم هم نمیشد دیدم خدای مهربون حتی ۱۰ ها برابر برام خیر رقم زد.خدا جونم بازم از همه چی ازت ممنون و سپاسگذارم.خدا کنه لایق باشم.خدا جونم دوس دارم دوسم داشته باشی.هر چند که میدونم داری و تو این شکی ندارم ولی دوس دارم اونجوری که تو میخوای باشم هر چند که نیستم!![]()
سلام.احوال دوستای خوب چطوره؟
سلامت و خوشین الحمدلله؟
بذارین از این چند روز اخیر بگم از اینکه این پنجشنبه ای گذشت قرار بود با مرجان اینا برم شمال.یه شمال یه روزه ولی خوب به دلیل یه مشکل نشد.احتمالا برنامه شمال میوفته واسه پنجشنبه دیگه.وای ولی من شاید نتونم برم ولی جرات نمیکنم به مرجان چیزی بگم.
آخه یه خورده گرفتاریا زیاد شده.خونه تکونی مامان و یه سری تغییرات تو دکوراسیون خونه و خریدای دفتر و…
این هفته خیلی کار داریم.وای ولی موندم چه جوری به مرجان بگم.
ولی خوبیش اینه که به آینده خیلی امیدوارم.میدونم که مثل همیشه خدا هوامونو داره و برامون خیر رقم میخوره.
یکی دو روز پیش بعد از چند روز یه سر به وبلاگ شادی عزیز زدم کلی عکس واقعا قشنگ و جولات خوشکل که واقعا همینطوره.من همه زندگیمو سپردم به خدا هر چی خودش صلاح بدونه همون بشه انشاا…
و واقعا دست خدا همیشه همیشه در زندگیم احساس شده.
الهی من قربون هدی جونم برم(یکی از هم اتاقی های ترم آخرم و بهترین دوست خوابگاهیم) که پریروز برام یه اس ام اس خیلی قشنگ فرستاد گنجشک به خدا گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیم ،سر پناه بی کسیم بود، طوفان تو آن را از من گرفت.کجای دنیای تو را گرفته بودم؟؟؟خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود ، تو خواب بودی باد را گفتم لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی !!چه بسیار بلاها که از توبه واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم بر خاستی.